کاش میدیدی چگونه هوایی هوایت شدم...

کاش میدیدی چگونه تمام وجودم از دوریت می بارد...



تک ستاره شب های تاریکم ...

کاش میدیدی...



 
کاش میدیدی که چگونه دلم برایت تنگ است...


تنگ تر از آن چه که فکر کنی...



ببین مانند دیوانه ها شب زنده داری میکنم...



می ترسم...



می ترسم بخوابم باز هم خوابت را نبینم...


حداقل وقتی بیدارم می توانم تصورت کنم...


آه...

کاش میدیدی  چشمانم بارانی تر از همیشه است...



در میان همهمه ی قطرات اشکم گم شدم...


کاش ...


کاش امشب به جای غرق شدن در اشکهایم در آغوش تو...


درآغوش تو که تنها پناه بی پناهی هایم است...


 گم می شدم...

کاش میدیدی  وقتی نیستی چه روزگاری دارم...

کاش میدیدی من اینجا با بغض از تو مینویسم ...



ولی افسوس...



تو حتی روحت هم خبر ندارد که من اینجا دیوانه وار محتاج نگاهت هستم...



آری...



 زندگی من شده نوشتن از تو...



 از تویی که حتی خبر از بی قراری هایم نداری...



خبر از بغضی که همواره گلویم را می فشارد...



بغضی که گاهی طاقت سنگینی اش راندارم و...



می ترکد ووجودم را بارانی می کند...



مثل همین حالا ...



آرام دل بیقرارم کاش میدیدی اشک های امشبم را



چگونه می شود من بیقرار تو باشم و تو....

.
.
.

           هوا حال میده واسه بیقراری              که یک لحظه بغضت رو تنها نذاری


          که آروم بشینی یه گوشه بباری            که یادت بیاری اونو نداری