با تمام وجودم آه می کشم...


چه قدر سنگین است...


چه قدر آهی که میکشم درد دارد...


حال امروز مرا ببین...


ببین در دوره ای که باید پرا از شور وشوق  باشم...


احساس پیری می کنم...


شکسته ام...


سال هاست احساس سبک بالی نمی کنم...


کجاست آن آرامشی که آن را به رخ همه می کشیدم...


می بینی...


می بینی چگونه اسیرت شده ام...


همه زندگیم ...


همه آرامشم...


همه شادی هایم...


بعد تو هیچ شده اند...


دیگر...


دیگر حتی خیابان های شهر هم آرامم نمی کنند...


این روزها خیلی دلتنگت می شوم...


خیلی...


 یه جوری دلم تنگ میشه برات                    محاله بتونی تصور کنی


   گمونم نمی تونی حتی خودت                       جای خالیتو تو دلم پر کنی