خدایا خسته شدم...


خسته شدم اینقدر بغضامُ تو گلوم خفه کردم...


خدایا برم گردون پیش خودت...


یا منو از زمین بردار یا اونو دوباره به زمین برگردون...


من نمی تونم این جوری طاقت بیارم...


من صبر ایوب ندارم...


خدایا...


خدایا صدامو می شنوی؟...


صدای من عاشق رو که کم کم قلبم داره یه گوشه میمره می شنوی؟...


چرا ازم گرفتیش؟...


چراااااااااااا؟



تنها بهانه ی زندگیمو ازم گرفتی...


دیگه بهانه ای واسه زنده بودن و زندگی کردن ندارم...


دیگه نمی خوام باشم...


نمی خوام...


دیگه چه قدر از دلتنگی هام بنویسم...


دیگه چه قدر واسه کسی که نوشنه هامو نمی خونه بنویسم...


خدایا دیگه شکستم...


دیگه نمی تونم اون آدم سابق بشم...


دیگه کمرم صاف نمیشه...


خدایا...


خیلی وقته قلبم تو سینم سنگینی می کنه  


خیلی وقته وقتی نفس می کشم درد داره...


خدایا چرا اونی که عاشقانه دوسم داشت...


اونی که عاشقانه دوسش داشتم رو ازم گرفتی؟...


چرا ما دوتا رو اینقدر از هم دور کردی؟...


انقدر دور که هر چی هم دستمونو دراز کنیم به هم نمی رسیم...


خدایا اینه همون عشقی که به بنده هات داری؟....


منم بندتم، اینجوری عشقتو بهم ثابت کردی...


دلت اومد با من این کار رو کنی...


با منی که همش سعی کردم پشیمونت نکنم از اینکه منو آفریدی...


خدا هیچ وقت آرزوی مردن نکردم...


ولی حالا این کار رو می کنم...


من دیگه خسته شدم...


منم ببر پیشش...


من نمی تونم از پس دل بیقرارم بر بیام...


امونمو بریده از بس بیقراری می کنه...


خدایا تو خودت خوب می دونی من زود نمی شکنم...


اما...


اما وقتی شکستم دیگه بلند شدنم محاله...


خدایا الان شکستم...


دیگه نتونستم طاقت بیارم...


شکستم خدا...


شکستم...


خدایا دیگه نمی خوام باشم...


نمی خوام...