انتظار...

به انتظار زمستان نشسته ام
به انتظار شب یلدا
پاییز آمد و رفتنی شد...
جای خالیت پر رنگ تر شده
و من تنهاتر شدم
بیقرار شدم....
دست خودم نیست !
ولی امید دارم
و به انتظار می نشینم تا روزی روزگاری ،
دوباره متولد شدن را با " تو " تجربه کنم !
راستی
آرام جانم
زمستان نزدیک است
و هوا سرد
لباس گرم بپوش
و شال گردنت را محکم تر ببند...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر ۱۳۹۲ ساعت 22:53 توسط زهرا
|