باران ببار...


ببار که دلم  سالهاست تنها آرامشش...

گوش کردن به صدای تو ست...

دلم سالهاست از دوری اش مانند تو شده...

می بارد...

بی وقفه می بارد...

آنقدر می باردکه تمام وجودم خیس می شود...

از یادش...

یاد او که سالهاست دلم برایش تنگ است...

دوستت دارم باران...

چرا که خاطراتش را برایم می آوری...

خاطراتی که تنها راه برای حس دستانش در دستانم است...

می خواهم زیر بارشت خیس شوم...

آنقدر خیس که دیگر کسی اشکهایم را نبیند...

اشکهایم را نبینندوگریه کنم...

این بغض چندین ساله را بشکنم...

از اعماق دلم گریه کنم...

دوری اش را با گریه تسکین دهم...

در دلم غوغاییست...

پر از هم همه یادش...

ببار شاید  به مشامش برسانی...

که چقدر دلتنگم...

که چه قدر دلم هوای دیدنش را دارد...

هوای در آغوش کشیدنش را...

فشردن دستانش را...

دستانی که تنها شعله ی گرم کننده دستان سردم است...

این روزها زیاد سردم میشود...

سرد سرد...

آنقدر سرد که حتی شعله ی آتش هم گرمم نمی کند...

فقط دستان اوست که...

 گرم کننده دستان یخ زده ام است...

ببار وعطر زیبای دستانش را برایم بیاور...

شاید...

شاید اوهم زیر همین باران باشد...

ببار شاید او هم...

زیرهمین باران باشد...

همین باران...